رضا قليخان هدايت
1875
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در خون چه كشى تنم نه زو بينم * در تف چه برى دلم نه پيكانم حمله چه كنى كه كند شمشيرم * پويه چه دهى كه تنگ مىدانم رو رو كه بايستاد شبديزم * بس بسكه فروگسست خفتانم سبحان اللّه مرا نگويد كس * تا من چه سزاى بند سلطانم وز جمله من گدا كىام آخر * نه رستم زالم و نه دستانم من اهل مزاح و ضحكه و زيچم * مرد سفر و عصا و انبانم از كوزهء اين و آن بود آبم * در سفرهء اين و آن بود نانم [ عيبم همه اين ] كه شاعرى فحلم * دشوار سخن شده است آسانم در سينه كشيده عقل گفتارم * بر ديده نهاده فضل ديوانم شاهين هنرم نه فاخته مهرم * طوطى سخنم نه بلبل الحانم نقصان نكنم كه در هنر بحرم * خالى نشوم كه در ادب كانم از گوهر دامنى فروريزد * گر آستيى ز طبع بفشانم و اللّه كه چو گرگ يوسفم و اللّه * بر خيره همىنهند بهتانم گر هرگز ذرّهيى كژى باشد * در من نه ز پشت سعد سلمانم غم طبع شد و قبول غمها را * چون تافته ريگ زير بارانم چون سايه شدم ضعيف در محنت * وز سايهء خويشتن هراسانم با ضجرت زخم يافته گويم * با كوژى خم گرفته چوگانم گوريست سياه رنگ دهليزم * خوكيست كريهروى دزبانم پيوسته چو ابر و شمع مىگريم * و اين بيت همى چو حرز مىخوانم فرياد رسيدم اى مسلمانان * از بهر خداى اگر مسلمانم هم در زمان گرفتارى در قلعهء ناى شرح حالى گفته اوصاف جهان سخت نيك دانم * وز بيم بلا گفت كى توانم نه آنچه بدانم همىبگويم * نه آنچه بگويم همىبدانم كز تن به قضا بستهء سپهرم * وز دل ببلا خستهء جهانم